
بی تو .....!!!!
وقتی گریه میکنم تو را در اشکهایم می بینم
اشکهایم را پاک میکنم تا دیگران تو را نبینند
بگذار بگویم چنان از این دنیا سیر شده ام که روز مرگ خود را جشن میگیرم چون من تنها و سوخته دل به هر که دل دادم غیر غم و گریه چیزی عایدم نشد . گویی همان طور که تنها آمدم باید تنها سفر کنم . مینویسم و باز مینویسم ولی نمیدانم از چه و چرا... اولین بار نیست که نوشته ام ولی میخواهم آخرین بار باشد . حکایت عشق است و آتش ...
آتشی که نمایانگر عشق تو بود . آتشی که اگر در وجودم نمی بود زندگی ام سرد و بی روح بود حالا که به یک جا افتاده خانمان سوزم کرده . حالا باید تمام حرفهای ناگفته را زد ...
زندگی زیباست... محبت کیمیاست... وفا رویاست... اما...
عشق از همه بالاتر
((همیشه تنها همیشه بی دوا ))
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغز می خورم . عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم. باشد برای روز مبادا...
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
اگه هفت اَسمون زیر پای من باشه
باغ زیبای بهشت اگه جای من باشه
اگه هر چی حوریه همه دور من باشند
یا که خوشکلها با من همه هم سخن باشند
به خدا بی تو دلم پر از غمه همه ی دنیا برایم جهنمه
اگه راه پیدا کنم به کهکشان اگه شهرتم بشه ورد زبان
بپرستنم همه مثال بت سوی من سجده کنند پیروجوان
به خدا بی تو دلم پر از غمه همه ی دنیا برام جهنمه
با تو در صحرای گرم برهوت روزوشب تشنه توی کویر لوت
| ||
|
<-PostData-> | |
|
ازدواج یعنی .....
|
|
آخر نمی شود قبول کن ... حرفها همیشه نیمه کاره اند. احتیاج خیس چشمهای من بی نیاز گفتن دوباره اند. صدهزار شعر ناتمام و باز آخرش سکوت حرف آخرست. می روی و سهم من شبیه قبل از تو انتظار و گونه ای تر است. بارها و بارها برای تو شعر گفته ام ؛ غزل سروده ام ... سالهاست به امید بودنت لحظه لحظه بی قرار بوده ام . سالهاست پای سفره های عید، نازنـــین ! مرا دعا نمی کنی . آسمان که گریه می کند مرا پای شیشه ها صدا نمی کنی. دیگر این دل بهانه گیر هم این دروغ سرش نمی شود. لااقل .... لااقل خودت بگو که می رسی حرف من که باورش نمی شود. باز وعده ها ... باز قصه های قبل ... باز آن حکایت همیشگی ... قول داده ای که می رسی ولـــــــی ! رفته ای به عادت همیشگی. سالهاست دیگر از نگاه تو خوانده ام که رسم ، رسم جاده است . سهم من از عاشقی ؛ دو چشم خیس ، با دلی نجیب و صاف و ساده است. خوانده ام از آن دو چشم بی خیال ، اهل سقف و عشق و خانه نیستی! درد ، درد انتظار و شاعر شعرهای عاشقانه نیستی ... برخلاف حرفهای من ولی ، هیچگاه مهربان نبوده ای ... سربه زیر و رام و پاک و بی گناه .... رنگ آب و آسمان نبوده ای ... هیچگاه آن دو چشم پر غرور با نگاهم آشــــــــــــنا نبود. تا سپیده بغض تو ، شبیه من ! همدم ستاره ها نبود. تو یه انتظار هیـــچ عابری هیچگاه سحر نکرده ای. ای که تا همیشه پر کشیده ای ، خوب ِ نارفیق قصه های من .... ای که روی خاطرات ساده ات مانده تا همیشه ردپای من ، با وجود رفتن دوباره ات من هنــــــــوز پر از بــــــــهانه ام . با خیال تو همیشه نازنین ! گرم حرفهای عاشقانه ام . رفته ای ولی هنوز هم ای عزیز صاحب اختیار این ترانه ای نیستی ! ولی همیشه همدم صد هزار گریه شبانه ای . من به یاد تو عزیز دلخوشـــــم . تا ابد همین برای من بس است. یادگار چشم های تو هنوز تکیه گاه این نگاه بی کـس است . قسمت من از تو تا ابد همین چهار پاره های عاشقانه است . اصل قصه ها در حضور سبز توست . عشـــــــق ! آخرش فقط بهانه است ..... |
|
|
|
|
|
|
|
دوباره دقیقه هارو کند و آهسته میبینم دوبار چشم خدارو رو خودم بسته می بینم تا دلم آروم بگیره سر به کوچها می زارم رو به آدما می خندم تو سیاهیا می بارم تویه یک جاده ی برفی پی انتها می گردم توی این رویای آبی هنوزم اسیر دردم آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته آخه یک جنس غریبه آسمونه منو ساخته مرد رنگ انتظار و بارون چشم های خستم انگار آهنگی نداره بی تو این دل شکستم عشق من جنس هوس نیست رنگ خاطرات تلخه قصه ها ی پرغباری که روشون چشمامو بستم از سپیده تا سپیده آسمون ابری و تاره مثل بغض سینه ی من شوق باریدن نداره بوی بارون می ده حرف هات اشک چشمام بی قرار عشق من سوز زمستون عشق تو شور بهاره دوباره دقیقه هارو کند و آهسته میبینم دوبار چشم خدارو رو خودم بسته می بینم تا دلم آروم بگیره سر به کوچها می زارم رو به آدما می خندم شبا تا فردا می بارم |
|
|
|
|
|
دوستی چیست ؟ |
|
شاید ترانه ای باشد که در قلب ها جاریست ، شمع ی که می سوزد و شاید عشقی که می جوشد محبت واژه ای زیباست که در معنایش نشان عشق را خاهی یافت .بگویید تا چکا وک ها بدانند ، نبایید دیگر اینجا بمانند من اینک با محبت قهر قهرم ، نباید او دگر آید به شهرم از امشب خنده ها بر لب اسیرند ، تمام حرفها باید بمیرند کاش می شد عشق را تفسیر کرد دست و پای عشق را زنجیر کرد کاش می شد عمر از دست رفته را از نوار زندگی تکثیر کرد میتوان در کو چه های زندگی ، پاسخ لبخند را با یاس داد میتوان جای غروب را به طلوع ساده ی احساس داد می توان با قلب های پر فروغ ، لحظه ای پر زد و خورشید شد می توان در غربت داغ کویر گاه آن ابری که می بارد شد |
|
|
|
|
|
|
|
پرم سوخت از شعله ی نگاهت ، دم بر نیا وردم چه خوش بو دم از اینکه عشقت را به دست آوردم یک روز رفتی و من نشستم به انتظارت دل خوش بودم به بر گشتت ، دم بر نیاوردم مهم نیست مهم نیست که پیشم نبا شی مهم نیست که ازم جدا باشی مهم نیست که به یادم نباشی مهم نیست که دوستم نداشته با شی مهم نیست که مرا در یاد نداشته باشی مهم اینست که در قلب من جای داری و من تا ابد عاشقانه می پرستمت انتظار بگسستم از دنیا و نشستم به گوشه ای نشستم به انتظار ، به انتظار بیهوده ای نشستم به گوشه ای و گذشت همه عمر به امید بر گشتت گشته ام دیوانه ای فرسوده شد تن از یکجا نشینی نمی دانم کنون تو با کی نشینی فـــــریــــــــاد |
|
|
|
|
|
|
|
گفتن آینده را نقاشی کن و من تنها تصویری از وجودم روی تکه ابری خیال نقاشی کردم و تو از پشت ِ جزرو مد دریای آبی لبخند زدی و با چشمانت کشتی محبت را در ساحل دلم پیاده کردی و چه زیبا لنگرانداختی و من از میان بغض ترکیده ام گفتم دوستت دارم . با تو سخن گفتن سخن گفتن درآینه است از تو سخن گفتن ،سخن گفتن از مهتاب است |
|
|
|
|
|
بدترین درد |
|
بدترین درد این نیست که عشقت بمیره بدترین درد این نیست که به اونی که دوسش داری نرسی بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزن بدترین درد این نیست که عاشق یکی باشی و اون ندونه درد اینه که یکی بمیره، اون وقت بفهمی دوست داشته!!! |
|
|
|
|
|
باغ بهشت |
|
باغ بهشت جاده ای خواهم یافت خارج از شهر شلوغ و سفر خواهم کرد راه سبزی که مرا خواهد برد می روم آنجایی که دل پنجره هایش ،پر نور آفتابش به تبسم ، به تن نازک گل چشم ابرش ، نمناک قامت جنگل زیبایش ، سبز حوض زیبا ، پر آب هکه باغ ، پر از زمزمه ی پاک نسیم می روم تا آنجا که آتش شمع نمی سوزاند پر پروانه ، پور از شوق پریدن در باغ و قفس، واژه نازیبایست که فراموش شده است و همه چلچله ها آزادند ساکنانش دل شاد، گل لبخند به همه هدیه کنند می روم در باغی که پرستو هایش لانه بر شاخه ی نارنج کنند صحبتی نیست ز ننگ آسمانش آبی، رود هایش جاری مردمانش عاشق رنگ شادی به همه قامت باغ همه باغ پر از آرامش شاخه ها پر سایه زیر هر شاخه دلی شاد و روان دم دروازه کسی منتظرم خواهد بود جاده را باید یافت و سفر باید کرد مادر پای خود را بردار برسم ، به باغ بهشت |
|
|
|
|
|
گفتم |
|
گفتم تو شیرین منی گفتا تو فرهادی مگر گفتم خرابت می شوم گفتا که آبادی مگر گفتم ندادی دل به من گفتا که جان دادی مگر گفتم ز کویت می روم گفتا که آزادی مگر گفتم فراموشم نکن گفتاکه در یادی مگر گفتم خموشم سالهاست گفتا که فریادی مگر گفتم که عاشق می شوم گفتا که لایقی مگر گفتم که از کنج لبت یک بوسه ای بر می کنم |
|
|
|
|
|
|
|
اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستار هارو می شمارم اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم منو ببخش اگه تورو می سپرمت دست خدا اگه پیشه غریبه ها به جای تو می گم شما منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم تو فرشته ای و من خیلی باشه یه آدمم منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم منو ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم |
|
|
|
|
|
|
|
اسب تیره پای، قلم را در کویر سینه ام می دوانم تا بوسیله ی پای خود آثاری از عشق را و علاقه را تقدیمت کنم عزیزم ، آشنای های امروز را تقدیمت می کنم تا در یگانگی فردا همراه هم باشیم دوست دارم خون شوی تا در دلم گردش کنی قطری اشکی شوی بر چهره ام لغزش کنی دوست دارم چون نسیم در باغ دل گردش کنی دوست دارم مثل خورشید بر روی باغ تابش کنی دفتر زیبای عشق را در قلب خود می گشایم و نام زیبای تو را دئر آن می نگارم تا شاید روزی از روز ها ، توانسته باشم آن را برای یاد بود تو در ذهنم ماند گار سازم خوب من ای گل همیشه بهارم ، روزگاری است که عطر کلامت کلبه ی قلبم را معطر ساخته سرو بلندم ، گویی وارث تمامی مهربانی های دنیایی ، چرا که با وجودت زندگی را دو چندان زیبا می بینم نشسته و تاریکی جهان را می نگرم و گوش سپرده ام به ارزو های درهمی که از کهکشان های دور می آید حالا جهان روشن است چون خورشید نام تو طلوع کرده است |
|
|
|
|
|
امام رضا |
|
|
|
تو و فاصله |
|
به پای چوبی من تبر زده نگاه تو من نمی تونم برم اما تو هی می گی برو آخه من کجا برم هرجا برم بازم توی پیش پای لنگ من یه که تنها امید توی من به تو نمی رسم ای همه ی خوبی من تو نه دور میشی نه نزدیک به پای چوبی من به پای چوبی من تبر زده نگاه تو من نمی تونم برم اما تو هی می گی برو به صدای من کمی گوش بده دل به این خسته ی خاموش بده ببین چی می خونم برای تو ای همه ی هستی من فدای تو |
|
|
|
|
|
حسرت خیس |
|
دوباره خزون اومد نم بارون می زن تو صورتم بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیونتم من رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز دستای کی رو گرفتی زیر بارون های پاییز می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره خزون هم دار می ره نموند برگی رو درختا من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها دیگه بارون نمی باره توی جاره پر برفه به خدای آسمون ها عشقت از یادم نرفته می خوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد وبارون نَیایی با خاطراتتِ سر می زارم به بیابون |
|
آهای تو که این همه دوری از من این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر می کنی سوزوندی دارو ندارمو با دوری از من تاقط نداری ببینی میدونم این همه تاقط صبوری از من ستاره ها می گین پشیمون شدی می خوای بگی که غرق نوری از من فکر نکنم بشه واسط تا دریا این همه نفرت بشوری از من نمی دونم می خوای با قلب سنگیت دل ببری بازم چه جوری از من پشیمونی فایده نداره دیگه چشات باید بارون بباره دیگه |
|
|
|
|
|
امشب |
|
در يك خواب عجيب رو به سمت كلمات باز خواهد شد. باد چيزي خواهد گفت. سيب خواهد افتاد، روي اوصاف زمين خواهد غلتيد، تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت. سقف يك وهم فرو خواهد ريخت. چشم هوش محزون نباتي را خواهد ديد. پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد. راز ، سر خواهد رفت. ريشه زهد زمان خواهد پوسيد. سر راه ظلمات لبه صحبت آب برق خواهد زد ، باطن آينه خواهد فهميد. امشب ساقه معني را وزش دوست تكان خواهد داد، بهت پرپر خواهد شد. ته شب ، يك حشره قسمت خرم تنهايي را تجربه خواهد كرد. داخل واژه صبح صبح خواهد شد. |
|
|
|
|
|
|
|
کجای این جنگل شب پنهان میشی خورشیدکم کجای این سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک میکنی من که منم برای تو لبریزم از عشق تو سر شارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهانه باز پنهان کنم هق هق مو گریه نمی کنم ، نرو آه نمی کشم ، بشین حرف نمی زنم ، بمون بغض نمی کنم ، ببین سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو نبودند مرگ منه راهی این سفر نشو نزارکه عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مرگ من هم با رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم ، نرو آه نمی کشم ، بشین حرف نمی زنم ، بمون بغض نمی کنم ، ببین نوازشم کنو ببین عشق میریزه از صدام صدام کنو ببین غنچه می دن ترانه هام اگر چه در عشق تو کممقدیمی ام گمم آتش فشان عشق مو دریای پر طلا تمم گریه نمی کنم ، نرو آه نمی کشم ، بشین حرف نمی زنم ، بمون بغض نمی کنم ، ببین |
|
|
|
|
|
پرسه |
|
پرسه بزن تو چشم من چشام که خواب ندارن برای رد پای تــو همیشه جا می زارن پرسه بزن توی خیال خیال من مال تو قلبمو می دم که بشه هدیه ی امسال تو پرسه بزن تو یاد من که دل خوشم به یادت چی کار کنم دل عاشق دل بد جوری می خواهد نگاه تو از من نگیر شب بی ستاره می شه مهتاب زیر چادر شب بد جور بی چاره بیا که پل بسته برات دستای من گزر کن ستاره ی خیال من با من شبو سحر کن |
|
|
|
|
|
|
|
Sonnet 29 When, in disgrace with fortune and men's eyes, I all alone beweep my outcast state And trouble deaf heaven with my bootless cries And look upon myself and curse my fate, Wishing me like to one more rich in hope, Featured like him, like him with friends possess'd, Desiring this man's art and that man's scope, With what I most enjoy contented least; Yet in these thoughts myself almost despising, Haply I think on thee, and then my state, Like to the lark at break of day arising From sullen earth, sings hymns at heaven's gate; For thy sweet love remember'd such wealth brings سونات 29 آنگاه كه مورد بي مهريِ اقبال و كم لطفيِ نگاه مردم قرار مي گيرم، تنهاي تنها بر بي كسيِ خويش مي گريم و ملكوتِ كَر را با گريه هاي بيهوده ي خود آشفته مي كنم و بر خود مي نگرم و بختِ خويش را نفرين مي كنم. و آرزو مي كنم اي كاش چون آنكسي بودم كه سرشار از اميد است سيماي او را داشتم و دوستان، گرداگرد خويش! آرزو مي كنم كه هنر اين كس و فهم آن كس را داشتم. از آنچه بيشترين بهره را دارم، ناخرسندترينم. اما با اين پنداشت، در حاليكه اغلب از خويش رويگردانم، اتفاقا به تو مي انديشم و آنگاه به حالِ خويش. همچون چكاوكي، در آغاز روزي كه از پسِ زمينِ تيره و حزن انگيز برمي خيزد، بسوي دروازه ي ملكوت مي خوانم : عشق شيرين تو چنان نيكبختي و بهروزي به يادم مي آورد كه حال خويش را با پادشاهان عوض نخواهم كرد. شكسپير- غزل 29 |
|
|
|
|
|
|
|
Shall I compare thee to a summer's day? Thou art more lovely and more temperate: Rough winds do shake the darling buds of May, And summer's lease hath all too short a date: Sometime too hot the eye of heaven shines, And often is his gold complexion dimm'd; And every fair from fair sometime declines, By chance or nature's changing course untrimm'd; But thy eternal summer shall not fade Nor lose possession of that fair thou owest; Nor shall Death brag thou wander'st in his shade, When in eternal lines to time thou growest: So long as men can breathe or eyes can see, So long lives this and this gives life to thee. William Shakespeare اجازه مي دهي تو را به يك روز تابستاني تشبيه كنم؟ گرچه تو دوست داشتني تر و مطبوع تري. بادِ سخت و خشن، غنچه هاي دوست داشتنيِ خرداد را مي لرزاند. و مدت اجاره ي تابستان بسيار كوتاه است. گاه، چشمِ آسمان بسيار تفتان مي درخشد. و اغلب، رخسار طلايي اش (پشت ابرها) تيره است. و به تدريج، زيبايي از پسِ زيبايي افول مي كند، اتفاقي يا با برنامه ي طبيعت. اما نه تابستانِ جاويدِ تو كمرنگ شده و نه از آن زيبايي كه تو داري، كاسته خواهد شد. و نه مرگ لاف خواهد زد كه تو زير سايه ي وي قدم مي زني. چون براي هميشه در”ابياتِ جاويدان“ خواهي زيست؛ تا هنگامي كه انسان ها نفس كشند و چشم ها ببينند. اين (شعر) مدت ها زنده خواهد بود و تو را زنده نگاه خواهد داشت |
|
|
|
|
|
|
|
تو که جون مني ، عمر مني ، کویرم و انگار که بارون مني تو درمون دل دیوونمي مرحم و آرامش این روح و تني هرکه هستی ، هر چه هستی ، تو تموم عشقی ، دیده ی گريونه مني خوش نشستی ، خوش نشستی ، توی قلبم ، تويی که مرحم و درمون مني تو که جون منی ، عمر منی ، کویرمُ انگار که بارون مني با همون نگاه اول ، من دل و دینم و باختم تو خاب و توی رويا ، کعبه ی عشقم و ساختم تویی نبض خوب تکرار ، تو طبیبی واسه بیمار ، تويی مهتابِ شب من مهتاب از قشنگی ِتو شده شرمسار با نگاهت مثل ماهی قصه های جون پناهت ، دلم و از من گرفتی ، نیمیدونی چه قشنگ بود عشق واحی تو که جون منی ، عمر منی ، کویرم و انگار که بارون منی تو درمونِ دل دیوونمی مرحم و آرامش این روح و تنی تو که جون منی ، عمر منی ، کویرم و انگار که بارون منی تو درمونِ دل دیوونمی مرحم و آرامش این روح و تنی |
امشب زغمت میان خون خواهم خفت
وزبستر عافیت برون خواهم خفت
باور نمی کنی خیال خود را بفرست
تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت
نصیحتی کنمت بشنو وبهانه مگیر
هرآنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روی جوان تمتعی بردار
که در کمینگه عمرست مکرعالم پیر
در آرزوی بوس و کنارت مردم
با ما منشین اگر نه بد نام شوی
قصه نـکنـم دراز و کوتـاه کنـم
بـازآ بـازآ کـز انـتـظـارت مـردم
گر همچون من افتاده این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق ورند ومست و عالم سوزیم
و زحسرت لعل آب دارت مردم